تبليغاتX
سيذارتا

سيذارتا

Siddhartha

از گزارش یک مرگ، نوشته­ی گابریل گارسیا مارکز خیلی خوشم آمد؛ بیش از همه سبک گزارشی داستان مرا گرفت. کار روزنامه­نگاری که می­کردم، قالب گزارش را بیشتر از همه دوست می­داشتم و با آن که می­دانستم نوشتن گزارش چه کار سختی است، باز هم تلاش می­کردم که حتمن یکی از کارهایم گزارش باشد.

امروزه در روزنامه­های حرفه­ای و معتبر دنیا حتا خبرهایشان را هم در قالب گزارش می­نویسند؛ درحالی­که در روزنامه­های ایران، این قالب در حال محو شدن است؛ شاید چون تهیه گزارش خیلی بیشتر از نوشتن یادداشت و گرفتن مصاحبه و ... وقت می­گیرد یا شاید هم روزنامه­نگاران ایرانی نمی­توانند ارزش این قالب را در مقایسه با دیگر قالب­های روزنامه­نگاری درک کنند و ... البته در این چند سال دیده­ام که برخی حتا مطلبی می­نویسند و روی مطلب تیتر می­زنند گزارش؛ درحالی­که اصلن گزارش نیست؛ این هم یک جور در رفتن از زیر کارست. چند وقت پیش می­خواستم گزارشی بنویسم با عنوان «گزارش پَر!» و به این مسأله بپردازم که چرا دیگر گزارش در روزنامه­های ایرانی پیدا نمی­شود.

گابریل گارسیا مارکز همچون ارنست همینگوی و چند نویسنده دیگر از روزنامه­نگاری به نویسندگی آمدند؛ همینگوی حتا گاهی نویسندگی را می­گذاشت و دوباره به کار روزنامه­نگاری می­پرداخت.


برچسب‌ها: ادبیات, روزنامه نگاری, کتابخانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

همیشه به همه­ی آن­هایی که در ماه مهر به دنیا آمده­اند، حسودیم می­شد؛ پیش خودم فکر می­کردم که چه قدر این عبارت متولد ماه مهر شاعرانه است و بعد افسوس می­خوردم که چرا در این ماه به دنیا نیامده­ام؛ تا این که پی بردم متولد ماه مهر را از روی متولد ماه می کپی کرده­اند، در واقع غربی­ها می­گویند متولد ماه می که می­شود اردیبهشت و حالا چه قدر خوشحالم که من هم متولد ماه مهر (می) هستم.


برچسب‌ها: جامعه, زندگی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

بیا در سوگ دلگیر گل سرخ              بخونیم شعری از دیوان گریه

من و تو زاده فصل خزانیم                    دو تن پرورده دامان گریه

خیلی کوچک بودم که این ترانه را شنیدم. برادر بزرگ­ترم شیفته­ی آن بود، مرتب گوش می­داد و من هم خواه­ناخواه می­شنیدم. ترانه­ای که برای نخستین بار منوچهر طاهرزاده، خواننده کرمانشاهی آن را خواند و بعد شاهرخ. یادم نمی­رود که هر وقت بزرگ­ترها گوش می­دادند افسوس می­خوردند و می­گفتند که اگر انقلاب نمی­شد حالا طاهرزاده یکی از خواننده­های مطرح ایران بود و ... البته آن موقع کسی هم نمی­دانست که طاهرزاده حالا کجاست و چه کار می­کند. برخی حتا حرف از اعتیاد او می­زدند. سال­ها بعد چرخ روزگار من و طاهرزاده را با هم همکار کرد؛ او در واحد موسیقی کار می­کرد، واحدی که درست روبه­روی واحد من بود. باورم نمی­شد که این همان طاهرزاده­ای باشد که ما می­نشستیم دور ضبط­صوت و بارها و بارها ترانه­هایش را گوش می­دادیم. اگر چه خیلی سرحال و قبراق بود، ولی در ته نگاهش غم را می­شد دید. و حالا سال­ها از آن روزها می­گذرد هم از آن روزهای همکاری و هم از مرگ طاهرزاده و البته هنوز هم اگر فرصت کنم ترانه­هایش را با همان شوق گوش می­دهم.
برچسب‌ها: کرمانشاه, موسیقی, هنر, یادها
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

امروز در نشست داستانی پنج­شنبه­ها قراره نمایشنامه­ی خشکسالی و دروغ، نوشته­ی محمد یعقوبی رو بخونیم. نقش آرش با منه. همون روزی که این تصمیمو گرفتیم، رفتم نشر چشمه و کتابو خریدم و بعد هم تو خونه تا تمومش نکردم، زمین نذاشتم و بعد هم سه بار دیگه اونو خوندم و هر بار سعی کردم که شخصیت آرشو خوب بشناسم.

این، نخستین تجربه من در نمایشنامه­خوانی است؛ امیدوارم کار خوبی از آب دربیاد.


برچسب‌ها: ادبیات, کتابخانه, هنر
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

ماهی یک­بار پنج­شنبه­ها دور هم جمع می­شویم. یکی و گاهی چند نفر داستان­هایشان را می­خوانند و دیگران نقد می­کنند. گاهی از سینما و نمایش می­گوییم، گاهی هم از کتاب­های خوبی که به بازار آمده و یا ... . این پنج­شنبه­های داستان از کارگاه داستان­نویسی موسسه کارنامه آغاز شد. چندتایی بودیم که نمی­خواستیم پس از پایان دوره از داستان­های همدیگر دور باشیم و حالا خیلی بیشتر از چند نفر شده­ایم.

در آخرین پنج­شنبه یکی پیشنهاد داد که حداکثر تا پایان شهریور هر کدام داستانی آماده کنیم و پس از نقد و ویرایش، آن را به چاپ بسپاریم و این، یعنی که کار جدی­تر شده است.


برچسب‌ها: ادبیات, زندگی
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

به گمانم دوازده سال پيش بود که دانشگاه تهران ميزبان جشنواره نشريات دانشجويي بود. دانشجو بودم و سردبير نشريه­اي دانشجويي که در آستانه­ي انتشار نخستين شماره بود، مي­خواست از تجربه­ي همکاران بهره بگيرد. يکي از غرفه­ها غرفه­ي نشريات دانشجويي افغان­های دانشگاه­هاي ايران بود؛ نام غرفه را هم پامير گذاشته بودند. آن روزها افغانستان در چنگ طالبان بود و خبرها از جنس قطع انگشتان لاک­زده­ي زنان جوان بود.

با همه­ی تکاپویی که داشتند، غم در چهره­ي تک­تک آن دانشجویان موج مي­زد. خدا را شکر کردم که در کشورم با وجود حکومتي ديني، از آن برخوردهای افراطی و جنگ و خونريزي خبری نیست.

هميشه افغانستان و تاجيکستان را مثل ايران دوست داشته­ام و گذشته از مرزهاي سياسي قايل به هیچ گونه جدايي میان این سه سرزمین نبوده­ام؛ شايد براي همين بود که عصر سيزده­به­در امسال با شنيدن خبر ممنوعيت ورود افغان­ها به پارک صفه­ی اصفهان شوکه شدم. حتا اگر کسي دیدگاه مرا نسبت به افغان­ها نداشته باشد، باز هم کاري غيرانساني مرتکب شده. ناراحتي­ام با خبر واکنش ايرانيان در شبکه مجازي تا اندازه­اي فروکش کرد.

آن چه مرا واداشت تا پس از اين همه مدت، درباره­ي آن بنويسم زياده­روي برخي هموطنان در تقبيح اين کار بود تا جايي که آن را نژادپرستي قلمداد کردند و همه­ی رفتارهای گذشته را به حساب نژادپرستی گذاشتند؛ در حالی که نژادپرستي پدیده­ی کاملن متفاوتی است.

درست که برخورد برخي از ما ايراني­ها با افغان­ها بسيار زشت و زننده است؛ اما کاملن طبيعي است؛ طبيعي نه به معناي خوب؛‌ به معناي عادي. مگر همين جامعه برخوردی تحقیرآمیز با اقوام ايراني ندارد؟ برخوردش را با آذری­ها، کردها، لرها و ... ببینید.

مگر این برخوردها انساني است که با افغاني­ها باید انتظار رفتاري انساني را داشت؟

به گمانم برخوردهای زشت این­گونه را بايد بر اساس پديده­ي مرکز - پيرامون بررسي کرد؛ مرکزي که به پيرامون خود نگاهي تحقيرآميز دارد و هر آن چه را که نمي­پسندد و يا نمي­فهمد به ريشخند مي­گيرد و برايش جک مي­سازد. اين پديده­ حتا در غرب هم هست. انگليسي­ها اسکاتلندي ها را دست مي­اندازند، آمريکايي­هايي شهري، روستاييان و ساکنان شهرهاي کوچک­تر را عقب­مانده و امل مي­دانند و ... . البته حضور بيش از دو ميليون افغاني در جامعه­اي چون ايران که خود هزار و يک معضل اقتصادي و اجتماعي دارد، به اين پديده­ي مرکز – پيرامون ابعاد گسترده­تري داده و گرنه ماهيت آن چيزي فراتر از برخورد مرکزي­ها با پيراموني­ها نيست.

راستي خود افغاني­هاي کابل و شهرهاي بزرگ اين نگاه را به شهرستاني­ها و روستايي­ها ندارند؟
برچسب‌ها: جامعه
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

تابستان همان سالی که کلاس پنجم را تمام کردم، مرا در آموزشگاه زبان سیدحسینی که در آخرین طبقه­ی پاساژ ملت قرار داشت، ثبت­نام کردند و این، نخستین­باری بود که با زبانی بیگانه آشنا می­شدم. دو ماه تابستان را، هر هفته سه روز، در این کلاس­ها شرکت می­کردم و هر بار که کلمه یا جمله­ی جدیدی یاد می­گرفتم، به وجد می­آمدم. پاییز که شد، جنگ شهرها هم از راه رسید و یک بار دیگر روانه روستاها شدیم و هر برنامه­ی دیگری مثل یادگیری زبان خارجی به محاق رفت.

سیدحسینی هم آموزشگاهش را برای همیشه تعطیل کرد و به تهران کوچ کرد؛ شهر جنگزده با مردمانی که هر روز در انتظار هواپیما و بمب بودند، چه نیازی به زبان و ... داشتند. چند ماه بعد رییس کل اداره آموزش و پرورش استان کرمانشاه، حسین د.، آموزشگاه زبان دزفولیان، دومین آموزشگاه زبان­های خارجی را هم به بهانه­ی گسترش بی­بندوباری و طاغوتی بودن مدیر آموزشگاه بست. این آقای رییس البته چند ماه بعد به تهران رفت و در یکی از طاغوتی­ترین نقطه­های شهر تهران، آژانس تاکسی تلفنی راه انداخت.

دو سال بعد، از قضا با ایرج دزفولیان، مدیر همان آموزشگاه دزفولیان، همسایه شدیم و رفت­وآمد خانوادگی پیدا کردیم. دزفولیان از آن­هایی بود که می­توانست مثل آب خوردن از ایران خارج شود و در آمریکا و یا هر کشور اروپایی دیگری زندگی کند؛ اما عشق او به ایران و مردمش همیشه او را از رفتن بازداشته بود. زبان هیربد، پسر دوم دزفولیان، خیلی خوب بود و به من و علی، یکی دیگر از دوستانش، انگلیسی یاد می­داد. در نبود آموزشگاه­های خوب، این بهترین و تنها فرصتی بود برای من تا بتوانم زبان یادبگیرم. خوب می­دانستم که دیگر دانش­آموزان کرمانشاهی از این فرصت بی­بهره­اند و ناچارند که به همان آموزش­های مدرسه - با سطح بسیار نازل - اکتفا کننند.

حالا هر وقت که سری به کرمانشاه می­زنم و خواهرزاده­ها و برادرزاده­هایم را می­بینم که بدون هیچ وقفه­ای در کانون زبان ایران، انگلیسی می­آموزند، به حالشان غبطه می­خورم.   


برچسب‌ها: جامعه, زندگی, یادها
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

کتاب داستان کوتاه نوشته­ی یان رید و ترجمه­ی فرزانه طاهری، کتابی­ست برای آشنایی با داستان کوتاه، جنبه­های نظری و نیز پیشینه­ی تاریخی آن.

برخلاف تصور برخی، در این کتاب چگونگی نوشتن داستان کوتاه آموزش داده نمی­شود؛ بلکه به چیستی این شاخه از ادبیات داستانی می­پردازد. کتاب بیشتر به کار منتقدین ادبی می­آید تا نویسندگان. کتاب داستان کوتاه، یکی از آثار مجموعه­ی مکتب­ها، سبک­ها و اصطلاح­های ادبی و هنری است که از سوی نشر مرکز منتشر شده است.
برچسب‌ها: ادبیات, کتابخانه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

دیشب برنامه هفت در بخش دوم، مناظره­ای داشت میان محمدصادق کوشکی و علی معلم. گذشته از درستی و نادرستی دیدگاه هر کدام از این دو میهمان؛ می­خواهم درباره­ی آداب مناظره که در این برنامه اصلن رعایت نشد؛ چیزی بنویسم. بیشتر وقت­ها دو میهمان برنامه (کوشکی و معلم) با هم حرف می­زدند و البته گاهی سه نفر هم می­شدند (فریدون جیرانی هم اضافه می­شد). کار به جایی می­رسید که اصلن نمی­فهمیدم چه می­گویند. این وظیفه­ی مجری هر برنامه است که اجازه ندهد کار به این جا بکشد. البته آغازگر این وضعیت کوشکی بود که در آغاز مناظره نزدیک به چند دقیقه حرف­هایش را زد و بعد که معلم خواست پاسخ دهد، حرفش را قطع کرد و تا پایان برنامه هر وقت می­خواست حرف معلم را قطع می­کرد و خودش حرف می­زد. متأسفانه معلم هم به جای این که تذکر دهد و از او بخواهد که وقت را رعایت کند، مثل خود کوشکی مقابله به مثل می­کرد. این که میهمانان برنامه­ای با آداب مناظره و گفت­وگو آشنا نباشند، خیلی بدست؛ اما بدتر از آن نقش خنثای مجری در برخورد با چنین پدیده­ای است.


برچسب‌ها: روزنامه نگاری, سینما
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

یادداشتی از من که در خبرنامه یکی از پژوهشگاه­های فرهنگی در ایران منتشر شده است.

کتاب «شيعيان جبل­عامل و لبنان جديد» را بايد پيامد نگرش تازه­اي به خاورميانه دانست؛ نگرشي که يکپارچه نيست و خاورميانه را تنها بخش عربي جهان اسلام نمي­پندارد. در اين نگرش حتي شيعيان هم با وجود اشتراک در باورهاي اصولي خود، يکپارچه نيستند و هر کدام به فراخور منطقه جغرافيايي خويش، تجربه تاريخي متفاوتي را از سر گذرانده­اند. با اين نگرش، حتا شيعيان جبل­عامل هم با وجود قلتشان در مقايسه با شيعيان در ايران و عراق، مي­توانند هويتي جداگانه داشته، واجد بررسي­هاي قوم­نگارانه باشند.


برچسب‌ها: اسلام, سیاست, کتابخانه, مذهب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

امروز آخرین روز کاری است و کار می­رود تا 14 فروردین. تقریبن از آذرماه کار جدیدم را آغاز کردم. در همه­ی سال­های گذشته، هیچ گاه تا این اندازه از کارم راضی نبوده­ام. از جنس کار، آینده­ی آن و شاید مهم­تر از همه میزان پرداختی. امیدوارم این روند تا زمانی که بتوانم کار بهتری بگیرم؛ ادامه پیدا کند.


برچسب‌ها: زندگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

پس از درگذشت سیمین دانشور، دو روند پابه­پای هم پیش رفت؛ گروهی از نویسندگان ایرانی – به­ویژه در خارج از کشور - تلاش کردند او را نویسنده­ای مستقل از جلال آل­احمد نشان دهند و گروهی – با غلبه­ی دولتی­ها – کوشیدند که هر جا نامی از سیمین آمد، از جلال هم نشانی باشد؛ در پوسترها و بنرهایی هم که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی چاپ کرد، آمده بود: «سیمین به دیدار جلال رفت».

دیروز هم به هنگام تشیع جنازه او، گروهی به امامت حجت­الاسلام­والمسلمین سیدمحمود دعایی، به نماز ایستادند و گروهی دیگر سرود ای ایران خواندند.


برچسب‌ها: ادبیات
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

امروز بیست سال گذشت از آن روزی که خواهرم، نسرین، از پیش ما رفت.

پس از این همه سال، هنوز یادش با منست.


برچسب‌ها: زندگی, یادها
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

خواندن چگونگی درک فیلم نوشته­ی جیمز موناکو و ترجمه­ی حمید احمدی لاری را دیشب به پایان رساندم؛ البته خواندنی که گاه بیشتر ورق­زدن بود تا خواندن؛ هر چند برخی بخش­ها را هم بیشتر از حد خواندن معمولی خواندم.

قرارست از سال آینده در کارگاه درک و تحلیل فیلم امیر پوریا در مؤسسه کارنامه شرکت کنم و این کتاب را از یکی از دوستان به امانت گرفتم تا مقدمه­ای باشد بر این دوره.


برچسب‌ها: سینما, کتابخانه
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

کم نبودند کسانی که در ارزیابی رفتار جدید سیدمحمد خاتمی در انتخابات مجلس، پای اخلاق را به میان کشیدند که چگونه چنین مرد بااخلاقی به آسانی گفته­های پیشین خود را نقض می­کند و در انتخابات شرکت می­کند.

به گمانم داوری درباره­ی خاتمی با محک اخلاق اساسن کار بی­مبنایی­ست؛ چون ایشان از همان آغاز اخلاقی نبود و اخلاقی هم رفتار نمی­کرد. چگونه ممکنست کسی که مدرک دکتری نداشته باشد و اجازه دهد بیش از ده سال او را دکتر خطاب کنند، اخلاقی­ست و اخلاقی رفتار می­کند؟


برچسب‌ها: اخلاق, سیاست
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

مدت­ها بود تبلیغ مستردیزی را این و آن ور می­دیدم و به نظرم ترکیب عجیبی می­رسید؛ دیزی و مستر؟ مگر می­شود؟ خیلی دوست داشتم یک بار هم که شده سری به یکی از شعبه­های این رستورانی بزنم که ادعا می­کند فست­فود ایرانی است؛ تا امروز که آمدن یکی از دوستان به محل کار بهانه­ای شد برای سرزدن به این رستوران. من از قبل، از چند و چون کار مستردیزی چیزهایی می­دانستم؛ اما دوستانم نه!

هر سه آبگوشت کلاسیک سفارش دادیم و البته هر سه هم راضی بودیم؛ هم از طعم و هم از جای رستوران.


برچسب‌ها: آشپزخانه
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

امروز سیام تیرماهست و سالگرد رویدادی که من نمیخواهم آن را قیام بنامم؛ چه رسد به این که بخواهم ملی و یا هر صفت دیگری بر آن بیافزایم.

میخواهم به نکتهای اشاره کنم که ممکنست به مذاق برخی خوش نیاید. سیام تیرماه برای مردم ایران فاجعهای بیش نبود. این را آینده نشان داد و البته این را گروهی که نگاه عمیقتری به رویدادها - به دور از هایوهوی سیاسی آن روزها داشتند - به خوبی دریافتند، افسوس که اندک بودند و جامعهی ایرانی همچون بسیاری بزنگاههای دیگر، چندان علاقهای به شنیدن دیدگاه مخالف نداشت.

به همهی کسانی که میخواهند نگاهی فراتر از گزارشهای رسمی از آن روزها و به ویژه کودتای 28 مرداد داشته باشند، پیشنهاد میکنم که فصل هشتم (آخرین فصل) از کتاب در تیررس حادثه، نوشتهی حمید شوکت و جستار ششم کتاب ظلم، جهل و برزخیان زمین نوشتهی محمد قائد را با عنوان خردهفرهنگها و تولید اسطوره: سه روزی که ایران را همچنان تکان میدهد، بخوانند.


برچسب‌ها: سیاست, ایران, کتابخانه
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

تا این جای سال از کتاب­هایی که خوانده­ام، راضی­ام؛ بیش از همه از دو کتاب محمد قائد. یکی؛ ظلم، جهل و برزخیان زمین و دیگری؛ دفترچه خاطرات و فراموشی.

قائد از روزنامه­نگاران قدیمی­ست که در پیش از انقلاب در کیهان و آیندگان کارمی­کرد و پس از انقلاب در نشریه­هایی چون صنعت حمل­ونقل و پیام­امروز. چند سال پیش، داریوش آشوری در گفت­وگویی با یکی از روزنامه (ایران یا شرق) از سرمقاله­هایی که قائد در پیام­امروز می­نوشت، ستایش کرد.

اهمیت و ارزش این دو کتاب قائد را باید در آسیب­شناسی فرهنگ ایرانی دانست. گذشته از نثر زیبا و محکم او در نگارش، چون این جستارها با پراکندگی موضوعی، فرهنگ ایرانی را به دور از تعارف و فرمایش به نقد می­کشند، ارزشمندند.
برچسب‌ها: کتابخانه, روزنامه نگاری, ایران
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

یکی از استادانم در دانشگاه می­گفت: «صبح جمعه­ی یکی از روزهای آن سال­های جنگ، مادرم مرا برای خرید نان تازه بیدارکرد. خرید نان با پدر و مادرم بود و مرا فقط برخی صبح­های جمعه، بیدارمی­کردند. نانوایی خیلی شلوغ بود و من ناچار شدم در انتهای صف بایستم. چند دقیقه­ای نگذشته بود که پیرمرد سپیدمویی با تسبیحی در دست، وارد نانوایی شد. بیشتر آن­هایی که در نانوایی بودند، در سلام­کردن به او، از هم پیشی­می­گرفتند و از او می­خواستند تا بی­نوبت، نانش را بگیرد. حتا یکی از آن­ها که نوبتش شده بود و نانش را گرفته بود، به سوی او رفت و می­خواست نانش را به او بدهد تا پیرمرد ناچار نشود در صف بماند. اما هر چه اصرار کرد؛ پیرمرد نپذیرفت و گفت که عجله­ای ندارد و در صف می­ماند و بعد هم ذکر گفتنش را از سر گرفت.

مانده بودم که این پیرمرد ساده کیست. از یکی از همان­هایی که به او سلام کرده بود، پرسیدم. پاسخ داد: «ایشان، پدر آقای میرحسین موسوی نخست­وزیر هستند.»


برچسب‌ها: سیاست, یادها
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

نام محمدرضا مهدوی­کنی برای من بیش از هر چیز دیگری، یادآور محافظه­کاری اعتدالی است. البته نام او می­تواند یادآور چیزهای دیگری هم باشد؛ فقه، اخلاق، نهاد روحانیت و ... .

پس از این که دوره­ی موقت نخست­وزیری او به پایان رسید؛ همه­ی توش و توان خود را بر اداره­ی دانشگاه امام صادق گذاشت؛ دانشگاهی که نام­های بزرگان نظام جمهوری اسلامی هم چون حسینعلی منتظری، اکبر هاشمی رفسنجانی، سیدعلی خامنه­ای و ... در هیأت­رئیسه­ی آن، به چشم می­خورد و از قضا در مقایسه با آن­ها، مهدوی­کنی، نامی در رده­ی دوم بود.

در یکی از کلاس­های اخلاق او که هر شنبه در مسجد دانشگاه امام صادق برگزار می­شد و حضور در آن، برای همه­ی دانشجویان کارشناسی اجباری بود، از او شنیدم که حتا برای دانشگاه از ریاست­جمهوری هم گذشته و دست رد بر سینه­ی همه­ی کسانی زده که بارها و بارها از او خواسته­اند تا خودش را برای ریاست­جمهوری نامزد کند. البته این مخالفت او فقط به خاطر دانشگاه نبود؛ بلکه او را باید در زمره­ی کسانی شمرد که با احراز هر گونه پست اجرایی از سوی روحانیت سر سازگاری ندارند؛ از همین رو، از همان آغاز با نامزدی فردی در کسوت روحانیت؛ هم چون علی­اکبر ناطق نوری مخالف بود و تنها زمانی جدی در هواداری از او وارد عرصه شد که به گفته­ی خودش؛ چون شیخ مشروطه، شیخ فضل­الله نوری، خطر روشنفکران را جدی می­دانست.

نخستین سال­های تحصیل من در دانشگاه امام صادق، همزمان بود با ریاست­جمهوری سیدمحمد خاتمی و آغاز روندی که به جنبش اصلاحات معروف شد. این جنبش، دانشگاه امام صادق را هم در بر گرفت و کم نبودند دانشجویانی که برخلاف دیدگاه رسمی دانشگاه از جنبش اصلاحات، هواداری می­کردند؛ روندی که با سخت­گیری در گزینش دانشجویان به هنگام ورود به این دانشگاه، شتاب خودش را از دست داد و پس از چند سال هم مهار شد.

در آن سال­ها، همه­ی دانشجویان اصلاح­طلب دانشگاه امام صادق می­دانستند که در میان مدیران دانشگاه، تنها یک پشتیبان دارند و آن کسی نبود مگر خود مهدوی­کنی. او هیچ گاه به مدیران دانشگاهی پایین­تر از خود اجازه نداد که با این دانشجویان برخورد تندی شود و به اعتبار جایگاه و نام او، دستگاه­های اطلاعاتی – امنیتی جمهوری اسلامی هم از هر گونه برخورد با این گروه از دانشجویان، خودداری می­کردند.

چند روز پیش از انتخابات دوم خرداد، گروه بزرگی از دانشجویان این دانشگاه، در حمایت از ریاست­جمهوری سیدمحمد خاتمی، طوماری امضا و منتشر کردند که خشم مدیران دانشگاه را برانگیخت، تا جایی که زمزمه­ی اخراج آن دسته از دانشجویانی که در گردآوری این طومار نقش پررنگ­تری داشتند، شنیده شد؛ اما باز هم او بود که نگذاشت و در نخستین جلسه­ی کلاس اخلاق و در پاسخ به پرسش گروه دیگری از دانشجویان درباره­ی نظر او، با آرامش گفت: «من حرفی ندارم؛ فقط امیدوارم این کار را با نیت کسب رضای خدا انجام داده باشند.» و این، آب پاکی بود بر دست کسانی که شمشیرها را از رو بسته بودند و می­خواستند با شنیدن پاسخی عتاب­آلود از او، با دانشجویان برخورد کنند. از این رو، هر بار که دانشجویان منتقد، خبری درباره­ی بیماری او می­شنیدند، تأسف می­خوردند و آرزو می­کردند که هر چه زودتر سلامتی­اش را بازیابد و به دانشگاه بازگردد.

همواره پایان کلاس­های اخلاق او به پرسش­های سیاسی دانشجویان و پاسخ­های او می­کشید. در همه­ی این سال­ها، هیچ گاه سخن درشتی از او شنیده نشد؛ تا جایی که حتا کسانی را که از دید رهبران نظام جمهوری اسلامی، خارج از چارچوب­های نظام تعریف می­شدند؛ با عنوان محترمانه­ی آقا خطاب می­کرد؛ مثلاً می­گفت: «آقای سحابی» یا «مرحوم بازرگان».

به یاد دارم که در پایان یکی از همین کلاس­ها، اشغال سفارت آمریکا را عملی غیراصولی و نادرست دانست و پس از آن، هر چه برخی روزنامه­های تندرو او را در فشار گذاشتند که از سخن خود برگردد، تسلیم نشد.

تا پیش از دوم خرداد، بیشتر استادان دانشگاه را به ویژه در دوره­های ارشد و دکتری، کسانی تشکیل می­دادند که در دوره­ی انقلاب فرهنگی از دانشگاه­های دیگر پاکسازی شده بودند یا دست کم خودی نبودند. کسانی چون چنگیز پهلوان، مجید تهرانیان، مصطفی ملکیان، محسن کدیور، صادق زیباکلام و ... . تنها زمانی به کنارگذاشتن این استادان از دانشگاه رضایت داد که پس از جنبش اصلاحات، گروهی این زمزمه را در دانشگاه سردادند که دانشجویان امام صادقی یکی­یکی از دست می­روند.

از دیگر ویژگی­های فکری مهدوی کنی، اعتقاد به اصالت نهاد روحانیت بر هر نهاد دیگری است. یکی، دو سال پس از دوم خرداد، انصار حزب­الله تهران بیانیه­ای صادر کرده و در آن از هوادارنش خواسته بود تا در اعتراض به دیدگاه عبدالله نوری و نیز در اعتراض به دولت آلمان - در رابطه با پرونده­ی میکونوس - در برابر سفارت آلمان جمع شوند. مهدوی­کنی با آن که سخت مخالف عبدالله نوری بود، از این بیانیه برآشفت که به چه حقی نام یک روحانی را در کنار دولتی بیگانه گذاشته­اند؟

اکنون باید دید که آیا در این منصب جدید که بسیار پراهمیت هم هست؛ می­تواند بر همان محافظه­کاری اعتدالی خویش باقی بماند یا نه؟ من امیدوارم.


برچسب‌ها: تاریخ, روحانیت, سیاست
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

یکی از همشهری­های کرمانشاهی، در کامنتی نوشته که بزرگان ادبیات ایران، علی­محمد افغانی را بزرگ­ترین نویسنده­ی معاصر ایران می­دانند. با آن که سال­هاست دلبسته­ی ادبیات هستم و دو سالی می­شود که خواندن ادبیات و حواشی آن برایم جدی­تر شده، چنین چیزی را از هیچ یک از اهالی ادبیات ایران نشنیده و نخوانده­ام؛ چه رسد به بزرگان ادبیات ایران. کاش این همشهری اشاره می­کرد که چه کسانی از بزرگان و در کجا چنین چیزی گفته و یا نوشته­اند. البته نانوشته نماند که درباره­ی صادق هدایت چنین اظهارنظرهایی می­شود؛ آن هم گاهی. نکته­ی دیگر این که افغانی، اصالتاً اصفهانی است؛ البته به گفته­ی خودش، دلبسته­ی کرمانشاه است و در بیشتر داستان­هایش، کرمانشاه و کرمانشاهی، حضوری پررنگ دارد.

افغانی در ادبیات معاصر ایران، نویسنده­ای متوسط است و مثل خیلی از نویسندگان متوسط در هر جای جهان، یکی از آثارش، و تنها یکی از آثارش با عنوان شوهر آهو خانم خیلی خوب از کار درآمده.

در پایان می­خواهم به نکته­ی مهمی اشاره کنم؛ همشهری­های کرمانشاهی! اجازه ندهیم دلبستگی به شهر و یا حتا سرزمین مادری، ما را به وادی اظهارنظرهای احساسی در زمینه­ی فرهنگ و ... بکشاند. بیایید هر چیزی، حتا خودمان را، همان اندازه که هست، ببینیم، نه کمتر و نه بیشتر.


برچسب‌ها: ادبیات, کتابخانه
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

چند سال پیش بود؟ نمی­دانم؛ فقط می­دانم خیلی سال می­شود که در ماهنامه­ی سینمایی فیلم، گزارشی خواندم از زندگی و آثار سهراب شهیدثالث. یکی از آخرین کارهایش ساختن مستندی بود از زندگی و مرگ چخوف.

در آن سال­های خامی با خودم فکرکردم که چه قدر انسان باید بی­درد باشد که سرزمین مادری خویش را بگذارد؛ و برود از زندگی و مرگ چخوف فیلم بسازد.

فقط فکرکردم. به کسی هم نگفتم؛ اما حالا حتا از این فکر، پشیمانم و شرمنده. انسان مرزی ندارد. رنج­ها و خوشی­هایش هم بی­مرز هستند. حتا اگر نمی­دانستم که چخوف با چه بدبختی­ها خود را به ساخالین - جایی که آن را چاه فاضلاب روسیه می­دانستند - رساند تا از مردم درمانده­ی آن جا بنویسد؛ حتا اگر نمی­دانستم که شفقت چخوفی در ادبیات داستانی مثال شده؛ باز هم باید شرمنده می­شدم.

پس از این همه سال و با کمی شناخت و خواندن چند داستان و دیدن چند نمایشنامه­ی چخوف، می­فهمم که شهیدثالث هوای چه کار بزرگی در سر داشته و ای کاش می­توانست آن را به پایان برساند.


برچسب‌ها: ادبیات, سینما
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

این گزارش در صفحه­ی سوم شماره­ی 246 هفته­نامه­ی غرب که در کرمانشاه و چند استان دیگر غرب کشور پخش می­شود، منتشر شد.

***

حالا دیگر خیلی­ها شبکه­های اجتماعی مثل فیس­بوک و تویتتر را می­شناسند و نوشتن درباره­ی آن­ها چندان تازگی ندارد. آن چه شاید عجیب باشد، یافتن ناگهانی کسانی­ست در این شبکه­ها که سال­ها از آن­ها بی­خبر بوده­ایم؛ مثل دوستی که در دبستان پشت یک نیمکت درس می­خواندیم و حالا می­بینیم که از ما می­خواهد او را به فهرست دوستان خود اضافه­کنیم یا حتا به کسی برمی­خوریم که نام­خانوادگی­اش با ما یکی­ست و پس از پرس­وجو پی­می­بریم از عموزادگانی است که سال­ها پیش ترک شهر و یا وطن کرده و در این همه سال از هم بی­خبر بوده­ایم.

از شگفتی­های این شبکه­های اجتماعی یکی هم این که می­بینی کسانی به نام شَهرت، گروه­هایی راه انداخته­اند و تعدادی از همشهری­ها را کنار هم گردآورده­اند. مثلن در همین فیس­بوک چند گروه از کرمانشاهی­ها راه افتاده که پرطرف­دارترین آن­ها «کرمانشاهی­ها»ست با بیش از دو هزار و پانصد عضو.


برچسب‌ها: رسانه, کرمانشاه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

 

Our Global Village Is Under Threat

Nowadays I hear a lot about nice weather in my town, and none of them talk why it is very sunny and warm in October or even in November.

Weather has changed a lot since about 20 years ago. It was very cold in winters and mild in summers and we had a lot of problems as we were going to school. Now it is hot in summers and mild in winters, and we can see snow in the winter rarely.

I think that giving the 2007 Nobel Peace Prize to former USA Vice President Al Gore and the UN's Intergovernmental Panel on Climate Change was the best choice.

It seems that life on the earth is under threat.


برچسب‌ها: جامعه
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

اگر شما هم می­خواهید مثل من، رزومه­ای بنویسید؛ می­توانید از راهنمایی­های سودمند این پایگاه بهره­بگیرید.


برچسب‌ها: زندگی
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

چند روز پیش دومین دوره­ی داستان­نویسی را در کارگاه وانکا به پایان بردم و سرانجام یکی از آرزوهای زندگی­ام که آشنایی با داستان­نویسی بود، تحقق­پیداکرد.

از همان آغاز دوره قرار شد که هر یک از اعضا، کاری پژوهشی ارائه­دهند. پژوهش پایانی من درباره­ی رمان مسخ فرانتس کافکا بود که امیدوارم بتوانم آن را به زودی جایی چاپ­کنم. چکیده آن را در پایین آورده­ام.

 

چکیده:

در این جستار، رمان «مسخ» نوشته­ی «فرانتس کافکا» بررسی و به این پرسش پاسخ داده می­شود که آیا می­توان مسخ را اثری سوررئالیستی دانست یا نه؟ با رویکردی تاریخی و ادبی و نیز با بررسی زندگی و اندیشه­ی کافکا، سوررئالیستی بودن این اثر رد می­شود و در پایان با اشاره به پدیده­ی «آشنایی­زدایی» در مکتب ادبی فرمالیسم روسی، رمان مسخ، در چارچوب این مکتب، بررسی می­شود.

کلیدواژه­ها:

مسخ - سوررئالیسم - فرانتس کافکا - فرمالیسم روسی - آشنایی­زدایی


برچسب‌ها: ادبیات
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

در همه­ی ماه­هایی که سر کار بودم،‌ بختک بیکار شدن همیشه در جانم بود؛ راستی پس از بیکار شدن چه باید کرد؟ یک بار هم از خودم پرسیدم که شرافتمندانه­ترین کار در ایران امروز،‌ چه کاری است؟ باورتان نمی­شود که به آشپزی و به ویژه فلافل­فروشی رسیدم. پس از خواب،‌ خورد و خوراک شاید غریزی­ترین و آنی­ترین نیاز بشر باشد؛ خب چه کاری باارزش­تر از این؟

فلافل­فروشی را مثال­زدم و نه مثلن فروش ساندویچ­هایی مثل همبرگر، سوسیس و ... ؛ چون گذشته از این که معلوم نیست کارخانه­ها چه آشغالی را به عنوان فرآورده­های گوشتی به بازار می­فرستند، باز هم دلم نمی­آید در زنجیره­ی کاری که انجام می­دهم، کشت و کشتار جانداران بی­گناه باشد و این، شاید مقدمه­ی خوبی­ست برای من یا هر کس دیگری که بخواهد در آینده، از خوردن گوشت پرهیزکند و گیاهخوار شود.


برچسب‌ها: زندگی, جامعه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

 

The Most Important Resource Yet

In Islamic studies and even Islam sects, Koran is still the most important resource among Islamic resources. Contrary to some religions, in Islam every Moslem can read Koran and think of it alone. In fact it was recommended by God’s, prophet and imams.

In my opinion, Koran is especially important on general issues like identity, political Islam, radicalism and fundamentalism. These conceptions which oriented from Koran mostly are common among Moslems. Of course there are different interpretations of this holy book, but they aren’t remarkable on verses are the origins of new conception, especially identity. Then in most western countries, the youth even who was born there, will be a permanent problem.

Of course I agree that some verses are complex and even knotty and Moslems think that they need to some commentators to know theirs explanations, but these verses are rare in Koran.


برچسب‌ها: کتابخانه, مذهب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  | 

داستان­نویسی نوین، کتابی­ست درباره­ی نویسندگی و همان­گونه که از عنوان نوین برمی­آید با این پیش­فرض نوشته شده که روش نوینی را در داستان­نویسی آموزش­می دهد؛ روشی که امروزه با عنوان نویسندگی خلاق از آن نام­می­برند.

دیمون نایت، نویسنده­ی کتاب در پیش­گفتار به برخی از این پیش­فرض­ها اشاره­می­کند: این که نویسندگی یادگرفتنی­ست و تاکید بر این نکته که هر کس با هر استعدادی می­تواند با آموزش و ممارست نویسنده شود.

از دیگر ویژگی­های خوب کتاب یکی تمرین­های گوناگون در جای­جای کتابست و دیگری مثال­هایی داستانی از خود نویسنده یا نویسندگان دیگر.

پرورش استعداد نویسندگی، ایده در داستان، شروع داستان، هدایت داستان، تمام کردن داستان و نویسنده شدن عنوان­های شش بخش این کتابست.

داستان­نویسی نوین را مهدی فاتحی ترجمه و نشر چشمه برای دومین بار منتشر کرده است. چاپ دوم این کتاب به گمانم نشانه­ی اقبال جامعه­ی ادبی ایران به روش­های نویسندگی خلاق است.

و در پایان تنها یک نکته، من اگر جای طراح بودم، روی جلد کتاب از مداد و پاک­کن استفاده­می­کردم و نه خودکار.


برچسب‌ها: ادبیات, کتابخانه
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط سیذارتا  | 

در اين چند روز، زندگي چند سال گذشته­ام را با امروز مقايسه­كردم؛ نتيجه­ي جالبي به دست آمد. جهان من، اكنون جهاني فردي­تر، دروني­تر و البته عميق­تر شده. آينده اكنون برايم چند سال ديگر نيست، به يك دهه و يا شايد دو دهه­ي دیگر مي­انديشم. اگر چه همچون گذشته، خونگرم و زودجوش هستم، اما ديگر آن حس و حال دوست­داشتن و پيداكردن دوستان تازه را ندارم.

شايد در يك جمله بتوان گفت كه خودم، براي خودم مهم­تر شده­ام. اين، خوبست يا نه؟ نمي­دانم؛ حتا اين خوب يا بد بودن هم ديگر برايم مهم نيست.
برچسب‌ها: زندگی
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط سیذارتا  |